Ekram

01 Prvi dan u ilegali. Bart i ja u kamionetu, na teritoriji Irana. I cela moja porodica. Švercovali su nas do sela na granici sa Turskom. Plan je bio da pešačimo preko granice. Sećam se da je bilo jako hladno. Krenuli smo čim je pala noć. Hodali smo dugo. Na kraju smo odustali zbog umora. Tata se loše osećao, nije imao snage. Vratili smo se u selo da prespavamo. Sledeće večeri krenuli smo istim putem.  Ta noć je bila jako duga. Pešačili smo strmim planinskim putem oko dvanaest sati. U sebi sam govorio – samo da preživim tu noć, posle će biti lako. Danas, znam da je ta noć bila jedna od lakših koje sam imao od kada sam napustio Avganistan.
02 Ova fotografija je nastala u mom kraju, u poslednjim danima koje sam tamo proveo. Nakon što su Talibani okupirali naše selo bili smo primorani da bežimo. Iznajmili smo kuću u drugom selu,  blizu dedine. Čekali smo da se situacija smiri međutim, to se nikada nije dogodilo. Talibani su zauzeli ceo naš kraj. Posle pet meseci odlučili smo se da napustimo Avganistan. Uspeli smo da prodamo samo jedan mali deo zemlje i da krenemo na put. Želim da se vratim tamo jednog dana, kada bude bilo mirno.
03 Stajanje na jednoj ruci samo retki umeju i mogu, oni koji se trude i oni koji naporno rade. Tako je i u životu – sve možemo da postignemo ako se na to odlučimo i ako se trudimo. Ako damo sve od sebe. Samo od nas zavisi.
04 Ovaj dečak je moj komšija iz susedne barake u kampu u Krnjači. Kurd. On jako voli da se fotografise i da pozira. Pitao sam ga sta mu znače ova dva prsta. Izustio je bez razmišljanja: „PEACE“
05 Dok čekate  vreme prolazi jako sporo… U Turskoj sam proveo šest meseci, u Bugarskoj četiri. U Srbiji u izbegličkom kampu u Kranjači sam već sedam meseci i nemam predstavu koliko ću dugo još ostati.  Sećam se kada smo krenuli iz Avganistana, imao sam osećaj da je Nemačka tu blizu, da nam je potrebno samo nekoliko dana da stignemo do boljeg života.
06 Ručni rad moje dvanaestogodišnje sestre. Stvari iz njene realnosti – sladoled, telefon i nož.

01 First day in hiding. Bart and I in a pickup truck in Iran. And my entire family. They smuggled us to a village on the border with Turkey. The plan was to walk across the border. I remember that it was cold. We started the moment night fell. We walked for a long time. In the end we gave up from exhaustion. Dad wasn’t feeling well, he didn’t have strength. We went back to the village to spend the night. We started down the same road the next evening. That night was very long. We walked across a steep mountain road around midnight. I told myself that if I survive that night, the rest would be easy. Today I know that that night was one of the easier ones I had since leaving Afghanistan.
02 This photo was taken in my neighborhood, one of the last days I spent there. After the Taliban occupied our village, we were forced to flee. We rented a house in another village, near my grandfather’s. We waited for the situation to calm down, but that never happened. The Taliban took over our entire neighborhood. After five months we decided to leave Afghanistan. We managed to sell only a small part of the land and start our journey. I want to return there one day when it’s calm.
03 Only few people know how to stand on one hand, those who try and work hard. That’s how it is in life – we can achieve anything if we set our minds to it and if we try. If we give our all. It’s only up to us.
04 This boy is my neighbor from the barrack next to mine in the Krnjača camp. He is Kurdish. He loves posing and having his photo taken. I asked him what those two fingers mean. He replied instantly: „PEACE”
05 When you’re waiting time moves very slowly… I spent six months in Turkey, in Bulgaria four. I have been in the Krnjača camp in Serbia for seven months and I have no idea how much longer I
will stay. I remember when we left Afghanistan, I had the feeling that Germany was near, that we only needed several days to reach a better life.
06 Handmade by my twelve-year/old sister. Things from her reality – ice cream, a telephone, a knife.

روز اول در پنهان شدن. بارت و من در یک وانت باربری در ایران و تمام خانواده ام. آنها ما را قاچاقی به یک روستا در مرز با ترکیه بردند. برنامه این بود که  کل مسیر مرز را پیاده برویم. به یاد دارم که خیلی سرد بود. ما لحظه ای که شب شد شروع به حرکت کردیم. برای مدت طولانی راه رفتیم. در نهایت ازشدت خستگی از ادامه راه منصرف شدیم . پدر احساس خوبی نداشت، توانایی نداشت. ما برای گذراندن شب به روستا برگشتیم. شب بعد، سفر در همان جاده را آغاز کردیم. آن شب خیلی طولانی بود. ما در یک جاده کوهستانی شیب دار در نیمه ی شب راه می رفتیم. به خودم گفتم که اگر امشب زنده بمانم، بقیه راه راحت خواهد بود. امروز فهمیدم  که آن شب یکی ازاسان ترین شب هایی بود که من از زمان ترک افغانستان داشتم
این عکس در محله ی من  گرفته شد، یکی از اخرین روزهایی که من در آنجا سپری کردم. پس از اینکه طالبان روستای ما را اشغال کردند، ما مجبور شدیم فرار کنیم. ما خانه ای را در یک روستای دیگر، نزدیک پدربزرگمان اجاره کردیم. ما منتظر بودیم تا وضعیت آرام شود، اما این هرگز اتفاق نیفتاد. طالبان تمام محله ما را گرفت. پس از پنج ماه تصمیم گرفتیم که افغانستان را ترک کنیم. ما موفق به فروش تنها یک قسمت کوچک از زمینمان شدیم  و شروع به سفر کردیم. من می خواهم یک روز وقتی که آرام شد به انجا برگردم.
فقط تعداد کمی از افراد می دانند که  چگونه  روی یک دست بایستند، کسانی که تلاش  می کنند و سخت کار می کنند. این
همان چیزی است که در زندگی است – ما می توانیم هر چیزی را بدست آوریم اگر فکر و ذهنمان را روی ان بگذاریم و اگر    تلاش کنیم. اگرتمام سعی خود را بکنیم همه چیز فقط به خود ما بستگی دارد.
این پسر، همسایه من از اتاقی در اردوگاه کرنیاچا است. او کردی است او عاشق ژست گرفتن  و عکس انداختن از خودش است. من از او پرسیدم این دو انگشت  به چه معناست؟ او فورا پاسخ داد: ”صلح ’
وقتی شما انتظارمی کشید، زمان خیلی  ارام حرکت می کند … من شش ماه در ترکیه و چهار ماه را در بلغارستان  سپری کردم. من در اردوگاه کرنیاچا در صربستان برای هفت ماه بوده ام و  هیچ ایده ای ندارم که چه مدت دیگر باید اینجا بمانم. به یاد دارم زمانی که ما افغانستان را ترک کردیم، این احساس را داشتم که آلمان نزدیک است، و ما فقط چند روز برای رسیدن به یک زندگی بهتر نیاز داریم.
دست ساز توسط خواهر دوازده ساله ام. چیزهایی از واقعیت وهستی او – بستنی، تلفن، چاقو

روز اول در پنهان شدن. بارت و من در یک وانت باربری در ایران و تمام خانواده ام. آنها ما را قاچاقی به یک روستا در مرز با ترکیه بردند. برنامه این بود که  کل مسیر مرز را پیاده برویم. به یاد دارم که خیلی سرد بود. ما لحظه ای که شب شد شروع به حرکت کردیم. برای مدت طولانی راه رفتیم. در نهایت ازشدت خستگی از ادامه راه منصرف شدیم . پدر احساس خوبی نداشت، توانایی نداشت. ما برای گذراندن شب به روستا برگشتیم. شب بعد، سفر در همان جاده را آغاز کردیم. آن شب خیلی طولانی بود. ما در یک جاده کوهستانی شیب دار در نیمه ی شب راه می رفتیم. به خودم گفتم که اگر امشب زنده بمانم، بقیه راه راحت خواهد بود. امروز فهمیدم  که آن شب یکی ازاسان ترین شب هایی بود که من از زمان ترک افغانستان داشتم
این عکس در محله ی من  گرفته شد، یکی از اخرین روزهایی که من در آنجا سپری کردم. پس از اینکه طالبان روستای ما را اشغال کردند، ما مجبور شدیم فرار کنیم. ما خانه ای را در یک روستای دیگر، نزدیک پدربزرگمان اجاره کردیم. ما منتظر بودیم تا وضعیت آرام شود، اما این هرگز اتفاق نیفتاد. طالبان تمام محله ما را گرفت. پس از پنج ماه تصمیم گرفتیم که افغانستان را ترک کنیم. ما موفق به فروش تنها یک قسمت کوچک از زمینمان شدیم  و شروع به سفر کردیم. من می خواهم یک روز وقتی که آرام شد به انجا برگردم.
فقط تعداد کمی از افراد می دانند که  چگونه  روی یک دست بایستند، کسانی که تلاش  می کنند و سخت کار می کنند. این
همان چیزی است که در زندگی است – ما می توانیم هر چیزی را بدست آوریم اگر فکر و ذهنمان را روی ان بگذاریم و اگر    تلاش کنیم. اگرتمام سعی خود را بکنیم همه چیز فقط به خود ما بستگی دارد.
این پسر، همسایه من از اتاقی در اردوگاه کرنیاچا است. او کردی است او عاشق ژست گرفتن  و عکس انداختن از خودش است. من از او پرسیدم این دو انگشت  به چه معناست؟ او فورا پاسخ داد: ”صلح ’
وقتی شما انتظارمی کشید، زمان خیلی  ارام حرکت می کند … من شش ماه در ترکیه و چهار ماه را در بلغارستان  سپری کردم. من در اردوگاه کرنیاچا در صربستان برای هفت ماه بوده ام و  هیچ ایده ای ندارم که چه مدت دیگر باید اینجا بمانم. به یاد دارم زمانی که ما افغانستان را ترک کردیم، این احساس را داشتم که آلمان نزدیک است، و ما فقط چند روز برای رسیدن به یک زندگی بهتر نیاز داریم.
دست ساز توسط خواهر دوازده ساله ام. چیزهایی از واقعیت وهستی او – بستنی، تلفن، چاقو

دا انځور زما کور په نږدی اخستل شوی دی .چیرته چی ورستی ورځو هلته تیرکری وم. ورسته چی طالبان
زموږ کلي ونیول موږ مجبور شو چې وتښت ، موږ په بل کلي زما په نیکه کور کی نږدی یو کور کرایه وکړږ
. موږ لګ صبر وکرتر څو چی حالات ښه شی مګر دا هیڅکله نه  شو. طالبان زموږ ټوله کلی تصرف وکر. پنځو میاشتو وروسته موږ پریکړه وکړه چې افغانستان پریږدو  اوپریکره وکر چی د ځمکې یوه کوچنۍ برخه وپلورواو سفر پیل وکړو. زه غواړم یوه ورځ بیرته راستانه شم کله چی هلته آرامی وی.
یو څو خلک پوهیږي چې څنګه په یولاس کې ودریږي، هغه څوک چې کوښښ او زیار باسی.  موږ هرڅه ترلاسه کولی شو که چیرې موږ خپل ذهن متمرکز اوهڅه وکرو.که خپل تول کوښښ وکرو. دا یوازې زموږ لپاره اره لری.
کله چې تاسو انتظار کوئ وخت ډیر ورو وروتیریږی  … ما په  ترکیه کې شپږ میاشتې تیرې کړی ام  او په بلغاریه کی څلور میاشت. اس په دی  کرنیچی کمپ کې  اوو میاشتو کيږی چی یم او نه پوهیږم نور څومره پاتې کیږیم . زه په یاد لرم کله چی افغانستان پریښودم ، ما احساس کاوه چې آلمان نږدې و او موږ یوازی څو ورځوته ضرورت لرو چه ورسیږو.